جای خالی پدرم....
هوا سرد است... آنهایی که گرمایی هم بودند گفتند این شبها "خیلی"سرد است....
و من در سرمای تنهایی خودم نشسته ام و برای برای بدن بی جان تو در زیر آن همه خاک سرد اشک میریزم...برای تویی که که آن همه از سرما بیزار بودی ...و تنها دلگرمیم این است که حالا لااقل آسوده شده ای...
من پدرم را سپردم به خاک و آمدم. باورم نمیشود به همین راحتی صدای کسی دیگر شنیده نشود؟
من هنوز هستم و خواهم بود. و کاری ندارم جز افسوس خوردن که چرا قدرلحظه های بودنت را ندانستم....
حرفهایم تا گلو بیشتر بالا نمی آیند،و اشکهایم مجال ریختن ندارند وقتی یک جفت چشم معصوم زل زده است به من، و مدام میگوید مامان گریه نکن باباجی رفته پیش خدا ولی کفشاشو نپوشیده .....

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


جای خالی پدرم.... 


